ایّــام

شرح ما وقع روزگار

ایّــام

شرح ما وقع روزگار

مسکوت: آنچه درباره ی آن حرفی زده نمی شود ، خاموش ، بی صدا ، متوقف شده ، رها شده.

دنبال کنندگان ۵ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
بایگانی
۰۵
بهمن
۹۸

داری از چشمام می چکی ...

  • ...
۰۳
بهمن
۹۸

*** با یه سری از بروبچ مذهبی دور هم جمع شدیم و تصمیم گرفتیم یه دونه از این صندوق پولی خونگیا درست کنیم و ماه به ماه به حساب یکی پول بریزیم. قرعه که انداختن من شدم نفر یکی مونده به آخر. تا امروز همه رو به موقع و دقیقا شب آخر ماه پرداخت کردم. با اینکه اون میزان پول ماهانه برای من سنگین بود. ولی واقعا صرفه جویی کردم تا به موقع پرداخت کنم. این ماه نوبت من بود. فقط دو نفرشون ریختن.

در حالی که من اول و دوم ماه به این پول نیاز داشتم. 

چه قدر بده که انقدر تعارفی ام که نرفتم بگم پول منو واریز کنید. و چه قدر بده که انقدر بی خیالن نسبت به حقوق همدیگه.

  • ...
۲۴
دی
۹۸

این چند روز پر حادثه و پر خبر دچار یک مشکل در خواب شده ام. خوابم تماما بین خواب و بیداری ست. در  حالی که میدانم بین خواب و بیداری ام هزار تحلیل، در اثنای همان خواب از ذهنم عبور میکند. نیمه هوشیاری عجیبی ست.

  • ...
۰۱
دی
۹۸

یه جوری افسرده و عصبی و دیوانه و دل تنگ و غمگین و تنها و له و داغونم که تنها حدسی که میتونم بزنم، pms عه! 

 

  • ...
۱۶
آذر
۹۸

خدایا به خیر بگذرون این درد های لحظه به لحظه ی تن رو ... خدایا چند ماه فرسودگی، برای درد های نامعلوم، کافیه ... خدایا ... لطفا زندگی رو برگردون رو اون دوری که انقدر استرس بیماری نبود ... خدایا من همینجوریشم از زندگی خسته ام، خسته ترم نکن.

  • ...
۱۶
آذر
۹۸

رفته بودم به تماشای مسابقه ی والیبال نوجوانان. مربی یکی از تیم ها، آقایی بود که وقتی تیمش یک پون از دست می داد، جدی جدی با بچه ها دعوا می کرد. وقتی هم که بچه ها پون می گرفتند، داد می زد کم است. یک بار، یکی شان یک سرویس زد و سرویس خوابید ته ِ زمینِ تیم مقابل. پسرک شادان و خندان دوید سمت مربی اش. مربی اش ولی گفت کم است، من چهار تای دیگه از همین سرویس می خوام ازت. این ها را بلند می گفت. انقدر بلند که صدایش به وضوح، به ما هم که در جایگاه تماشاچی ها نشسته بودیم می رسید. پسرک دو تای دیگر پون سرویس گرفت. مربی کمی تشویق کرد. بعد سرویس بعدی را به تور زد. مربی شاکی شد. بد هم شاکی شد ...
مردکِ دیوانه حالتی از من داشت. به هیچ چیز راضی نمی شد. بچه هایش بازی را با اختلاف بردند، ولی باز ناراضی بود. بعد از برد، یکی زد قدِ دست های بچه هایش و تمام. همین بود تمام شادی اش فقط ... انگار کم بود برایش. در تمام بازی از هیچ پون گرفتنی آنقدرها خوشحال نشد، ولی سر ِ هر پونی که بچه هایش از دست دادند بد جور به هم می‌ریخت ... مردک به برد هم راضی نبود. و من خوب می فهمیدم چه قدر این حالت او را دیوانه می کند. منی که در عمرم، برای هیچ کدام از پون هایی که به جان کندن از زندگی گرفته ام، به خودم آفرین نگفته ام ... و هزار بار مسیر گرفتن را بالا و پائین کرده ام تا ثابت کنم کم گذاشته ام و می شد بیشتر از این ها پون گرفت. یا نه ... می شد زیباتر همان یک امتیاز را گرفت ...مردک دیوانه حالتی از خودم داشت ...

  • ...
۱۴
آذر
۹۸

استاد می گفت " مفهوم هم، حتی مفهوم هم، صورتی ست از معنا .‌‌.. دیگر لفظ که جای خود. می گفت این طور نیست که فکر کنی لفظ پوسته ای ست و اگر آن پوسته را بشکافی یا اگر لفظ را بسابی، به معنا می رسی ... می گفت معنا فرای ِ این حرف هاست؛ با شکافتن و سابیدنِ لفظ نمی شود به همه ی معنا رسید. حتی با دریافت مفهوم هم نمی شود به معنا رسید. با صوت هم نمی شود. گفتن نمی تواند همه ی معنا را منتقل نمی کند. هیچ چیز نمی تواند ... "

  • ...
۱۰
آذر
۹۸

به تاریخ 25 نوامبر 2017 توی یادداشت های موبایلم نوشتم " من فقط نمی خوام تو رو هم از دست بدم " .

هر وقتی که می خوندمش تنم می لرزید ... 

 

 

 

 

حالا که دارم از دستت می دم، بیشتر می لرزه ..‌

  • ...
۰۴
آذر
۹۸

ولی تو از من نگذر...

  • ...
۰۴
آذر
۹۸

من کشیدم. می دونم چه دردیه ... فکر کن هیچی محلت نده ... هیچی ها ... اصلا انگاری که تو رو اون خلق نکرده باشه. انگاری فرشته ها خواسته باشن شیطنتی کنن و قاطیِ بقیه ی آدما، تو رو تفریحی ساخته باشن و فرستاده باشن زمین ... بی اذن خدا. 

نتیجه اینکه ... مهم نیستی براش. میشی عینهوی این بچه هایی که ناخواسته به دنیا میان ... هی نگات می کنه و هی میگه تو رو کجا دلم جا بدم آخه؟

  • ...